تبليغاتX
love idea

love idea

بی چارمون کردن

سلام

همینطوری اومدم یه چیزی بنویسم که بدونین زندم

درسا خیلی سنگین شدن

اصلاٌ وقت ندارم

تا به زودی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 21:48  توسط پدرام  | 

خودکشی

می دونی ؟

•یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشنتو باشی منم باشم

•کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسمکه سردم نشه نلرزم

•می دونی ؟

•تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوارپاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت

•بهت تکیه دادمدو تا دستاتو دور من حلقه کردی بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره و چشماتو می بندی .بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟می گی : آره

•و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشمآروم آروم.......قصه می گی

• یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه

• می دونی ؟

•می خوام رگ بزنم رگ خودمومچ دست چپمو...یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق بلدی که ؟نه وای !!! تو که نمی بینیو نمی دونی که می خوام رگمو بزن

•تو چشماتو بستی نمی بینی .....

• من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم

•نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگای سفید

•نمی بینی که دستم می سوزهو لبم و گاز می گیرم که نگم آآخ که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی 

•تو داری قصه می گی ...

•من شلوارک پامه دستمو می زارم رو زانوم

•من دارم دستمو نگاه میکنم  دست چپمو.....خون ازش میاد

• خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگهامسیرش قشنگه.....

•حیف که چشمات بسته است

•نمی بینی .....

•تو بغلم کردی می بینی که سردم شده و محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم

•می بینی که نا منظم نفس می کشم وتو دلت می گی آخی............نفسش گرفت.. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشمچشماتو باز می کنی و می بینی من مردم ..

•می دونی ؟ می ترسیدم خودمو بکشم

• از سرد شدن... از تنهایی مردن... از خون دیدن

• ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

•مردن خوب بود

• آرومه آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

 

گریه نکن دیگه

•من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیااااا

• بعد تو همون جوری وسط گریه هات بخندی

•گریه نکن دیگه خب

•دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش خب ؟

• من مردم ولی تو باورت نمی شه تکونم می دی که بیدار شم

• فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم

•می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی

• اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه...

•اما فایده نداره من مر دم ... ولی برای تو زنده ام

• پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن

•می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:55  توسط پدرام  | 

اخه باید بفهمم کسی این چرتو پرتارو می خونه یا نهههه؟

 

نظرات خیلییییییییییییییییییییییییی کمهههههههههههههههههههههههههه

میرم خودکشی میکنم ها

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:29  توسط پدرام  | 

بیچاره ما که بعداً از دسته دخترامون چی میکشیم.

سال  1230 : 

مرد : دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم.... !!! 

زن : آقا حالا یه غلطی کرد شما ببخشید !!! نا محرم که خونمون نبود . حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده...!!!

مرد: بلند خندیده ؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. !!! نخیر نمی شه باید بکشمش... !!! 

-- بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه... 

 

سال 1280 :

مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی ؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی !!! تو غلط می کنی !!! تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟ 

زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها ! شکر خورد. !!! دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده... 

مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدون درد می کشمت... !!! 

-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه ...

 

سال 1330  : 

مرد: چی؟ دانشسرا ؟؟ (همون دانشگاه خودمون) حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم... 

زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ... 

مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم .  یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کنی...

-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو میبخشه ...

 

سال1380 : 

مرد: کجا ؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مثه جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من... تو رو... می کشم... 

زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).

مرد: من... اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره... !!! (لطفا بد برداشت نکنید !!! )

 

سال 1400 :

زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی.  باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه...

-- بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو میبخشه !!!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 21:12  توسط پدرام  | 

داستان قشنگیه ،حوصله داشتین بخونین

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرورا به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت. این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنهابا بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود .شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آنهم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره کرد و به راننده گفت :" بفرمایید؟" . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : " خوشحال میشم تا جایی برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقیه میرما". پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرمایید بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای ازحرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خودرا عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد،گفت :" توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست " - البته . پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم ". دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد . - ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه .اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ . - اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رومی شناسید ها . دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:" اِی ، کمی " - پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته . دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:" ای بابا، بسوزه پدرعاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟" - نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم، توی خونه با بابام دعوام شد . - آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده. - نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل،اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم . با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: " اِه، بروکسل چی کار داری؟ " - دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، میخواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟ دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد: - اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم. - اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر. - فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز. پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟ - من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟ - چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه ... اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما. دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد . - من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش روببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم . - همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها. دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت: - اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟ - چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم. دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ،طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد. -ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . ... اصلااینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم . سهیل ، بی درنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت . -دایانا خانوم ، داریم می رسیما . - دایانا خانوم کیه؟ دایانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟ - نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه . دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد ودر حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت: -آره راست میگی ... پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار، باهات کار دارم . سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو رامتوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت : - بفرمایید. دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد. - موبایلت ... شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه . پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد. - بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم . دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خودرا کتمان کرد و فقط به گفتن"گوشی خوبی داری ها" قناعت کرد . - قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره. - خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم . - ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن - باشه ... پس من می رم .فعلا خداحافظ . - خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ یادت نره . دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) ازخودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدارا نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ،سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوسنشست . سهیل ، گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سرکرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد: - بله؟ صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد . - سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم ... - خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری ... ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟ - نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده . - جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای ...ولی عیبی نداره ، آدرسمی دم بیا ... فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟ - کی ؟ اون خارجیه ؟ ... استینگ بود ، استینگ . - هه هه ... یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟ - ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست ... آقا داری مسخره ام می کنی ،آدرس رو بده دیگه ... - نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده. گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 23:31  توسط پدرام  | 

جاده عشق

همیشه از دمش رد میشدم ولی هیچوقت توی جاده عشق پا نزاشتم.

چون هرکیو میدیدم که میرفت توش با دلی شکسته و گریون برمیگشت.

ولی یه بار یکی از دوستام که به حرفم گوش نداد رفت و دیگه برنگشت.خیلی خوشحال

شدم.منم رفتم وسایلمو جمع کردم که راه بیافتم.

سر جاده از یکی از اونایی که داشت بر میگشت و گریون بود  سراغ دوستمو گرفتم.

بهم گفت انقدر با شدت داره گریه میکنه که توانه برگشتو نداره.

منم برای اوردنش با حواس پرتی رفتم سمت جاده که یه دختر دستمو گرفتو گفت مگه خودت

به همه نمیگی نرین؟پس کجا؟

ولی دیگه دیر بود و من یه پام تو جاده بود وقتی برگشتم بیرون دختره سوار ماشین یه پسر شد

و رفت .

و منم مثل همه ی اونای دیگه گریون شدم.

 

پدرام

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 22:42  توسط پدرام  | 

ایمان حقیقی!!!

روزي روزگاري، اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز

موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش

چتر آورده بود و اين يعني ايمان.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 23:8  توسط پدرام  | 

دل سیخی چند؟

گفتمش: دل ميخري؟!

پرسيد چند؟!

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

 تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 23:4  توسط پدرام  | 

بی اسم

عزيزم سلام يه چيزي ؛ چرا قلبم و شکستي

مني که عشق تو بودم ؛ حالا عاشق کي هستي؟

 

نمي گم دلت گرفته ؛ مي دونم که تنها نيستي

همدمت بودم يه روزي ؛ حالا با ديگري نشستي!!

 

نکنه عاشقش نباشي ؛ اون که امروز تو باهاشي

بگو که دلم باهاته ؛ هر جاي دنيا که باشي

 

تو که احساسي نداري ؛ ميدوني دلم چه تنگه؟

کاش منم مثل تو بودم ؛ قلبي که از جنس سنگه

 

مي دوني اين شعر من نيست ؛ حرف يه دل شکستست

کسي که تموم حرفاش ؛ توي ابهام گذشتست

 

راستي مرگم و نديدي ؟ من که چشمام نمي بينه

اخه از روزي که رفتي ؛ ارزوي من همينه

 

من که اسراري ندارم ؛ خوشحالم يکي باهاته

اخه همدمم تا امروز ؛ يه دونه شاخه نباته

 

ببينم عکسام و داري ؟ اوني که توي غروبه؟

يادمه وقتي که ديديش ؛ گفتي واي اين يکي خوبه

 

مثل اينکه مي دونستي ؛ عشقمون رو به غروبه

رفتي و غروب تموم شد ؛ حالا چشمام بي فروغه

 

راستي شعرام و مي خوني ؟ يا که وقتش و نداري؟

يادمه بهم مي گفتي ؛ واسه من شعري نداري؟

 

بيا قابلي نداره ؛ اخرين هديه ياره

من و بايد تو ببخشي ؛ اين يکي اسمي نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 23:1  توسط پدرام  | 

تقصیر دلم چیست ؟

تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست من تشنه

یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 23:0  توسط پدرام  |